تبليغاتX
طلوع

طلوع
جدایی را نمیخواستم خدا کرد _ نمیدانم کدام بیکس دعا کرد


سلام دوستان از شما تشکر میکنم که از این وبلاگ دیدن  میکنید نظر هم یاد شما نرود

 

تنهاترین شکسته در موج نامروت
تنهاترین گذشته از صحنه محبت
من بودم و تو بودی قلب مرا ربودی
من کی غزل سرودم تو خود مرا سرودی
من هستم و تو هستی قلب مرا شکستی
تو بودی و من هستم چه بی صدا شکستم
تو بی خبرترینی به سوگ تو نشستم
دیدار تا قیامت من زنده ام به یادت
من هستم و تو هستی قلب مرا شکستی
تو بودی و من هستم چه بی صدا شکستم
من باز تا نهایت سوگند بر خدایت
من زنده ام به یادت دلخوش به خاطراتت

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 12:31 توسط محمد موسی جاغوری |


 

 

کوه باشی صخره هایت می شودم

اشک باشی دیدگانت می شوم

رود باشی چشمه سارت می شوم

دوست باشی دوستدارت می شود 

 

 

خدا حافظ همین حالا،همین حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خداحافظ کمی غمگین،به یاد اون همه تردید


به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید


اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است


نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است


خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها


بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه ، رختخواب خريد ولي خواب نه 

ساعت خريد ولي زمان نه ، مي توان مقام خريد ولي احترام نه 

مي توان  کتاب خريد ولي دانش نه ، دارو خريد ولي سلامتي نه   

خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد ، ولي عشق را نه!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 12:28 توسط محمد موسی جاغوری |



به ره عشق رفتن آسان نیست

                  این ره، کوچه وخیابان نیست

بی امان لحظه لحظه باید رفت

               چون دراین راه خط پایان نیست

ازدل تیرگی بیا بیرون

                   روشنی پشت ابرپنهان نیست

عشق رویش به سوی آینه هاست

                     هدفش کافرومسلمان نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 12:26 توسط محمد موسی جاغوری |